عبد الله قطب بن محيى

241

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

را داغى تازه ساخت كه ما نيز مرغان همان آشيانيم ، اگرچه به نقد دربند و زندانيم ، آخر چند محنت جهان بريم ، چند غم آب و نان خوريم ، چند زخم دشمنان چشيم ، چند فراق دوستان كشيم : ندارد غير غم بيچاره انسان * بر اين رفته قلم بيچاره انسان اما اى دوستان و هم‌نفسان ، چون در افتاده‌ايد لب تازه داريد ، هرچند غم بىاندازه داريد : با دل خونين لب خندان بياور همچو شمع * نى گرت زخمى رسد آيى چو چنگ اندر خروش مخروشيد و چهرهء صبر به انامل جزع مخراشيد كه جزع جزع را در اين بازار قيمتى نيست و نقد استقامت جز به صرّهء صبر نتوان خريد ، تا فرزند روح يوسف صفت در زندان تن بضع سنين و رنج و سختى نكشد ، در مصر ملكوت به پادشاهى نرسد . « الدنيا سجن المؤمن » با خود بسنجيد و از زندان به رنج و سختى مرنجيد كه رنج و سختى طبع زندان است . آن بستان است كه جاى روح و ريحان است ، چون به بستان خداى رسيد در آسايش زنيد و رنج و محنت پس پشت افكنيد ؛ تا در جهانيد در تك و پوى و جست‌وجوى و رفت و روى و شست‌وشوى مىبايد بود ، تك و پوى در راه خداى و جست‌وجوى مرد خدا و رفت و روى جواهر حكمت و امتعهء موعظه و شست‌وشوى معصيت و جريمه و اخلاق ذميمه . اى هم‌نفسان هرچند در فنون سخن مىزنم تا مگر شجون محن فراموش كنم ، آتش فرقت فرقهء احباب هر ساعت تازه شعله‌اى مىزندم بر جگر كباب ، آنجا كه ديار ياران و مجمع غم‌گساران است ، همه لذت است ، الم نيست ، همه شادى است ، غم نيست ، راحت است بىجهد ، قرب است بىبعد ، وجدان است بىفوت ، حيات است بىموت ؛ چه در اين خراب‌آباد جهان ساكنم كه حكايت شكايتى سرنيامده كه قصهء غصهء ديگر بنياد شده و يك جراحت به مرهم نرسيده كه نيشى ديگر بر سر ريش آمده : غم جدايى و غربت چو بر نمىتابم * به شهر خود روم و شهريار خود باشم